-->
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط حمید |
این وبلاگ هک شد توسط آقا حمید
+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط حمید
+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط حمید |
خسته شدم از زمین از تک تک آدما دلگیرم.ازینکه هر روز صبح با یه عالمه دروغ چشما باز شه و شب میون خستگی یه دنیا فریب به خواب بری! دنیای عجیبی دارن این زمینیا... همه چیزشونو میبازن به خاطر هیچ و هیچ رو مقدس میدونن، اونقدر که حتی فراموش می کنن خدایی که همون نزدیکیاس به شوق برگشت اونا به طرفش داره قشنگترین چیزارو براشون آماده می کنه! باور کنید خدای سیاره ی من هم همین خداس! خدا! چرا جنس ما با اینا فرق داره؟تو بگو کی بهتره! من خسته ام از زمین خدا... میخوام بر گردم به سیاره ی خودم ولی... من هنوز روی زمین خیلی کارا دارم. هنوز تشنه ام. هنوز خون می خوام................ 
+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط حمید |
به چشمهای من خیره نشو! من هرگز نمی بخشمت و سزای خیانت روی زمین تنها مرگه! میبرمت روی یه ارتفاع وحشتناک تو چشمات بسته است! و دست هات! یادت میاد چند نفرو با چشمای باز بردی لب پرتگاه؟ و اونها سقوط خودشونو دیدن! من به تو رحم میکنم! با چشمای بسته میفرستمت جهنم! و اول باید چند قطره از خون کثیفت بخورم! گذشته اتو به یادت بیار! این آخرین نمایشه! و تو فریاد میکشیییییییییییییییییییییییییییییییییییی هیچ کس صداتو نمیشنوه کثافت! واسه همیشه بمیر تا زمین از وجود کثیفت پاک شه! هرچند من هنوز رو زمین کار دارم!مثل تو زیاده آشغال!!! 
+ نوشته شده در شنبه 12 خرداد1386ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط حمید |
یه مدت زیادیه خون نخوردم... خیلی بده!انرژییمو دارم از دست میدم! احساس میکنم تا وقتی اینجام ارتباطم با X.Okalipta کمتره!ولی من کم نمیارم!یه چند وقت دیگه هم تحمل کنم سختیا تموم میشه اونوقت نوبت منه که به اون چیزایی که می خوام برسم! برای من موفقیت گرچه در دوردستها قرار گرفته ولی ایمان دارم که بهش خواهم رسید! یه VaMpIrE حقیقی هرگز خسته نمیشه...
+ نوشته شده در یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط حمید |
به دیوار تکیه میدم... زمین کثیف ترین سیاره ی خداست و انسانهای زمینی پست ترین مخلوقات اینجا تنها بدی حکومت میکنه و اهریمن فرمانروای مطلق بشریته! من یک نفرم و زمین گرده!و انسان نماهای خیانت کار بی شمارن! برای نجات تو آمده ام... من Xora Vampire خون آشام استثناییه سیاره ی X.Okalipta به روی زمین فرستاده شده ام تا دستهای نجات دهنده امو به طرفت دراز کنم.دستامو بگیر.تو هم ناجی باش و بدون که زمین به زودی نابود خواهد شد و تنها ما جاوید باقی خواهیم ماند به دستور خداوند... قطره های خون ستم گران مارو قدرتمند تر میکنه... ما خون می نوشیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:38 قبل از ظهر توسط حمید |
بیا به طرفم... اینجا دیگه آخر دنیاس و بن بست همه ی آرزوهاته! منو در آغوش بگیر! هرچند میدونی که آغوش من امشب تابوت جسم تو خواهد شد! لبخند بزن به من! این آخرین لبخند توست و چشمان تو آخرین تماشا را در خود میریزند. دیوارها حیرانند! من چگونه میخواهم خون تو را به صورت پنجره ها بپاشم؟ این ساده ترین کار دنیاست... بوسه مرگ بر روی لبهای تو می شکفد! این تاوان خیانت روی زمین خداست! می شمارم ۱ ۲ ۳ پایان! آخرین نفست را میکشی و بعد من.... قطره قطره خون تورا می مکم! چه لذت عمیق وصف نا پذیر سرخ رنگی...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط حمید |
برو کنار به نفعته عقب نشینی کنی تو دستای من نارنجکه.نه یه نارنجک معمولی!نارنجکی که اگه بترکه کل زمین زیر و رو می شه. این که هدفم چیه به تو هیچ ربطی نداره! انقدر تشنمه که می خوام تا آبشار خون بدوم و خودمو سیراب کنم. دیدن سر جدا شده از بدن آدمای کثافتی مث تو حالمو بهم میزنه. من به خون تو لب نمی زنم. خون شیطان مقدس تر از خون تو اِ لجن هرزه! وجود آدمایی شبیه تو اِ که سیاره ی زمینو داره به نابودی می کشه. تک تکتونو تیکه تیکه می کنم! ناجی ظهور کرد تا خط پایانی بر دردهای بشری بکشه! خط کشیدنو از روی صورت تو شروع می کنم آشغال.... بمیر............................
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط حمید |
این نوشته های قدرتمند ترین خلقت خداست... و من به جای خاک از میان خون بر خواسته ام تا بر روی این کره ی خاکی مامور نجات تک تک کسانی شوم که به من و نیروهای اعجاب انگیز درون خود ایمان می آورند. به یک پنجره خیره شو و سعی کن با تمرکز ذهنت آن را بگشایی و زمانی که آن پنجره را گشودی ایمان خواهی یافت که تمام دریچه ها را می توان گشود... قطره های خون مرا جاوید تر میسازند و من به ماه خیره میشوم و در آن لحظه تمام کائنات در اختیار من قرار میگیرند تا افسانه ی خون آشام فضایی را همیشگی کنند. برای من هیچ مانعی وجود ندارد و اعتقاد من این است: ناممکن،ناممکن است!!! چشمهای من خیره میشوند به هرچه که اراده کنم و آنگاه در تمام هستی نیرویی باقی نخواهد ماند که قادر به ایستادگی در برابر من باشد. به نیروی VaMpIrE ایمان بیاور تا تمام وجود خود را باور کنی...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط حمید |